من و نیلو وقتی بچه بودیم یه کاری کردیم که نگووووو

فکر کنم چهارم دبستان بودیم.من رفته بودم خونه نیلو که باهم بازی کنیم ولی هیچ کس غیر منو نیلو خونه نبود

همین طوری که داشتیم بازی میکردیم یهو یه خرمگس اومد منو نیلو هم نمیتونستیم بگیریمش ولی خیلی خرمگس

اذیت میکرد.ماهم دیدیم چاره ای نداریم وقتی خرمگس رو فرش بود ما یه لیوان گذاشتیم روش یه چند ساعتی

بازی کردیم بعد دیدیم که خرمگس مرده فکر کنم اکسیزن کم اورده بود بیچاره.حالا مثلا با اون نیمچه مغزمون

میخواستیم برش داریم اما نه من میتونستم نه نیلو .نمیدونم کدوم یکی از ما احمق ها پیشنهاد دا که با قاشق

بندازیمش تو لیوان.بالاخره با کلی زور و زحمت انداختیمش تو لیوان با قاشق .نیلو گفت اگه مامانم بفهمه با قاشق

و لیوان خرمگس گرفتیم دیگه اینا رو  میندازه دور.ماهم اومدیم رفتیم تو بالکن لیوان و از بالا انداختیم پایین همون

موقع یه زنه رد شد خدا رو شکر تو سرش نخورد بعدم قاشق و انداختیم.


بعد همین چند وقت پیش نیلو گفت ما اگه خدابخواد روزی سوکی رو دیدیم ساعتش هم بدزدیم یا هرچیزیش رو

خودش کلی پول درمیاریم.بعد چند دقیقه بعد گفت نه بابا ما عرضه نداریم.منم یهو یاد این خاطره افتادم گفتم نه

بابا بهش میگیم ما همون هایی هستیم که با لیوان خرمگس گرفتیم.زود پولت و رد کن بیاد

خخخخخخخخخخخخخخخخخ

دیگه حالا این تیکه کلاممون شده دیگه.